عید گرانبار!

این چه غمِ گرانباری است بر دل  که از حملش عاجزی؟

به خیال خامی این غمِ خواندن خطبه ی فدکیه است. این که با خواندن ناله های دختر رسول الله؛ دنیا برایم بی معنا شد.
گذر زمان پنداری دشمنی است که جگر مولایت را بیشتر بسوزاند. هر صبح و شام بگرید بر مظلومیت پدران و مادرانش و خون جای اشک بنشاند.

این چه عیدی است؟

 منْ، یتیم که پدر به سفر رفته و منْ، جا مانده در حضر!

لیک من پیِ او بودم و در میانه ی مسیر گم شدم به غفلت حرص به دست آوردن و غمِ از دست دادن رنگارنگی های پیرامون نه غم حضرتِ مادر. نور رفت و منِ «وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُوا» حیرانْ چشم می چرخانم و هیچ نمی یابم.

 عید، عید است به بازگشتش، به آمدن و انتقام ستاندش از ظلم، به روشن شدن مسیر از پرتو نورش. به بخشش پدرْ فرزند ناخلفِ پشیمانش را؛

ورنه گذر زمان غیر از تلخکامی قرعه ای نخواهد داشت.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا