ادراکـات, نویسندگی

وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ

دوری از بهشت! دوری از حــوا! آدم علیه‌السلام در بیابانی خشک و بدون گیاه، از غمِ این فِراق، فغان سرداد. مَلَک مأمور، برایش خواند: «…إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً…»؛ پرسید: «حـال باز می‌خواهی در آسمان‌ها باشی؟» دلش آرام گرفت؛ به بودنِ در دار تزاحمِ قوه‌ی غضب و شهوت که ثمره‌اش ریخته‌شدن خون‌ها است تا «کَالْأَنْعَامِ […]

داسـتانی, نویسندگی

کنگر

عَذرا یک کنگر کوچک از توی سینی برداشت. فرو کرد توی پیاله‌ی سرکه. کنگر را به لبه‌ی پیاله کشید. دست دراز کرد:«بفرما همسایه! خیلی خوشمزه است!» زن آبِ دهانش را قورت داد. به زحمت روی دوپا نشست. کنگر را گرفت: «تشکر همسایه! بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰن الرَّحیٖم.» عَذرا خندان دست برد توی سبد کنگر:«کنگرای کنار جوبِ […]

داسـتانی, نویسندگی

حجم بدن!

بعد از زیارت، مامان کفش‌هایم را از توی کیسه در آورد.  کفش‌های خودش را هم. انداخت جلوی پا. پایش را هُل داد توی کفش. خواست سگکش را ببندد. خم نشد. هم‌چون خیمه‌ای که ستونش را آرام بر میدارند، روی زمین نشست. یاد قصه‌اش افتادم…. نگرانی حضرت زهرا از این که بعد از مرگ، حجم بدنش […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

سازنده لبخند!

داغِ مـادر ولی پدر را کشـت همه مویش سپید شد پدرم مسجـد کوفـه تیغ خورد اما در مدینـه شـهید شـد پدرم پدرم خاطرات تلخی داشت قصّـه ی آتش و در و دیوار قصّـه ی کوچه بنی هاشـم قصّـه ی تلخ سینه و مسمار شما مرا پدر باشید؟! من که… من که شباهتی به مـادر ندارم! […]

ادراکـات, نویسندگی

سکوت!

_نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى طَاعَهِ اللَّه! این جمله را علی‌ بن‌ ابی‌ طالبِ  تازه داماد، در جوابِ پدر همسرش، رسول‌ الله فرمود؛ وقتی که پرسید: اهلت را چگونه یافتی؟ آن هنگام که تمام مجاهدت مولا علی علیه‌السلام زنده ماندن دین پسرعمش رسول الله بود؛ زهرای اطهر در بین در و دیوار، بهترین یاری‌گر او بود. پهلویش، […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

عشق به خداوند

به کمک قرص و پارچه نم‌دار، تب فروکش کرد و دردِ سر بی‌جان شد و دیدگان باز. وضو گرفتم و دو دست‌ به بستن قامت، کنار گوش‌ها آرام گرفتند. زندگی پهلویم ایستاد: «نمازمو نخوندم که با تو بخونم عمه.» بی‌اراده در دل زمزمه کردم: «یَا عِمادَ مَنْ لَاعِمادَ لَهُ، وَیَا ذُخْرَ مَنْ لَاذُخْرَ لَهُ، وَیَا […]

داسـتانی, نویسندگی

مرگِ زنده‌ رود!

آخرین کامیونِ خاک بود که دور می‌شد. لبه‌ی آبگیر نشست. پاهاش را آویزان کرد. پاهاش به اندازه‌ی یک قدمِ بلند با کف آبگیر فاصله داشت. محمد از درِ آهنی باغ پیداش شد. نگاهی به سرتاپای در کرد: «این درا هم سبک تِرس، هم راحت تِر باز می‌شِد. بایِد زودتِر عوضش می‌کردیم.» خندید و نزدیک شد: […]

دل نوشـتـه

خسته

کلام علی علیه السلام، بار قضاوت را از دوش عمربن خطاب برداشت. رو به او کرد: «لا ابقانی الله بعدک یا علی!» تاریکی شب بود. صحرای کربلا. امام حسین یک شب از دشمن مهلت گرفت. راه بیابان را نشان داد: «برگردید. هر کس با من بماند، فردا شهید خواهد شد.» یاران یک صدا شدند: «لا […]

دل نوشـتـه

ایثار

و گفت: «محبّت ایثـار است برایِ محـبوب.» و «هَلِ الدّینُ إلَّا الحُبُّ؟» ایثـارِ من برای محبوب؟؟؟ آهای خودم! به احترامت می ایستم و کلاه از سَـر برمی دارم. به راستی برای محبوبــ چه کردی؟ گوشه گوشه ی زندگی ات را بنگر! کجاست پرونده ی ایثارهایَت؟؟ یا حسین بن علی علیک منّی سلام خذْ بیدی! ای […]

دل نوشـتـه

رقص

مسیر همیشگی‌ام شده‌است. دستِ  زندگی در دستم. سنگ ریزه را با نوک پایش  به چند قدم جلوتر پرت می‌کند. با انگشت به گربه‌ی روی دیوار اشاره می‌کند: وای چقده پشمالوئه! آهنگِ داد و فریاد، قلبم را به رقص در می‌آورد. زندگی ساکت می‌شود. با چشمانِ تسلیم کننده‌اش نگاهم می‌کند. نگاهم را به در خانه می‌اندازم. […]

پیمایش به بالا