خستگی

دست ها را سه بار تا گوش بالا می برم و هر بار الله اکبر می گویم. تسبیح به دست، ذکر حضرت مادر بر لب، پرده را کنار می زنم. آفتاب، دلگیر از ابرهایی که جلوی چشمانش را گرفته اند، بی رنگ و جان حیاط را پُر کرده است.
کودکان دنبال هم می دوند. زمین می خورند، برمی خیزند. صدای خنده شان از لای در سرک می کشد توی خانه. شیطنت هاشان از دید هم مخفی می ماند و من به نظاره شان نشسته ام.
لبخند مهمان لبهایم می شود.
خـدا نیز به من چونان کودکی می نگرد؟ می گذرد؟

سر بر مُهر، اقرار می کنم

به ظالم بودنم.

اقرار می کنم که خُدایی جز تو نیست.

از غَـمْ نجـاتَم بده!

۲ دیدگاه دربارهٔ «خستگی»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا