«وَ اَللَّهِ إِنِّی أُحِبُّکَ!»
«مَا أَنْتِ کَمَا قُلْتِ.»
چگونه اثبـات کنم محبّتم را؟ چگونه بیان کنم ناتوانی ام را؟
اگر بر بینی ام ضربت بزنی…اگر تمام دنیا را بر سرم بریزی…
تــمام دلواپسی ام بود…
امامِ من، آن شبِ گور که از همه بریدم…
او از شما گفت، از این که گفته اید نومیدی اگر بر قلبی هجوم آورد، می کُشد، ازپای در می آورد.
در آن عُسر قلبم شـاد شد که به زودی از پـای می افتد، نمی تپد.
شبیه مـادر….نهج البلاغه خواندم و آرام شدم. خواندم و آرام شدم. یگـانه چشـمه ای که آرامم کرد.
کلمه به کلمه در نفیرِ سینه وزید. عشقتان در دل شعله کشید.
این حدیث♥️ من را به جنون می کِشد؛
اگر خطـاب من باشـم.
«مَا رَأَیْتُ رُوحَکِ فِیمَنْ عُرِضَ فَأَیْنَ کُنْتِ؟»
فَأَیْنَ کُنْتِ؟
فَأَیْنَ کُنْتِ؟
فَأَیْنَ کُنْتِ؟
مانند آن مرد ساکت نخواهم شد.
فغانم همه ی عالم را پر خواهد کرد. گریبان چاک خواهم داد. موی پریشان خواهم کرد.
قالب تهی خواهم کرد.
تمنّــایم بودن در بین محبان است.
یا امیری! یا سیدی! والله إنّی احبک!
خذ بیدی!
أن أکون حیث تریدنی!
تا باشم هر آن جـایی که شـما خواهی.
♥️ مردی خدمت امیر المومنین علیه السلام آمد و آن حضرت همراه اصحابش بود. بر آن حضرت سلام کرد و گفت: بخدا من ولایت و محبت تو را دارم. امیر المومنین علیه السلام فرمود دروغ گویی، گفت: چرا، به خدا من محبت و دوستی تو را دارم و تا سه بار تکرار کرد. امیر المومنین علیه السلام فرمود: دروغ گویی، تو چنان که گویی نیستی، همانا خدا روح های مردم را دو هزار سال پیش از بدن هایشان آفرید و سپس دوستان ما را به ما عرضه کرد. به خدا که من روح ترا در میان آن ها ندیدم، پس تو کجا بودی؟ آنگاه آن مرد ساکت شد و جوابی نداد.

سلام. مطلب قابل تاملی بود و تلنگری برای ما که کجا ایستاده ایم؟ باید از خودمون به خودشون پناه ببریم…
موفق باشید.
سلام. ممنون. همچنین.