منتخـب

دل نوشـتـه, منتخـب

اویِ من!

شبِ ولادت مولایْ است. «این جا یه مسجده. حالشو داری بریم مسجد نماز بخونیم؟» «باشه.» «خب، بعدِ نماز گوشه ی حیاط مسجد منتظرتم.» از ماشین پیاده می شوم. برایش دست تکان می دهم. روی می چرخانم. سر درِ مسجد، در قابِ نگاهم جا خوش می کند: «مسجد علی بن ابی طالب!» از پلّه ها بالا […]

دل نوشـتـه, منتخـب

رَجائى عَفْوُکَ!

چمباتمه می زنم کنـار راه آبِ آشپزخانه. آبِ کثیف را هدایت می کنم به چـاه و سرنگونی اش را نظـاره می کنم. بسـامدِ پژواکِ عاقبت به شـری… طلحه و زُبیر! «این شمشیر بار‌ها اندوه را از چهره ی رسول خدا زدود.♦» چـه فرجـام ملالت باری! سر بلند می کنم و به روبرو خیره می شوم. […]

دل نوشـتـه, منتخـب

استلحاق

عماره پسر ولید را گفتند از آن ابوطالب باشد. زیبا بود و تنومند. در عوض محمد را می خواستند:«او پسر تو، در عوض برادرزاده ات را به ما بسپار و دیگر پیجویش نشو! » لیک ابوطالب بود و پاره ی تنش نبی خاتم. ابوطالب بود و شعرهایی که به عشق او می سرود؛ والله لن […]

دل نوشـتـه, منتخـب

هیچ کس!

  دیروز دیدمش. شکسته شده بود. چند چین کنار چشمش و موی کوچک سپیدِ ابرو. تمامْ او می گفت و من محوِ تک موی سپید. نگاهم که می کرد، نگاه می دزدیدم و لبخند، چاشنیِ چهره ام می شد. دنیا تو را می شِکند. دنیا مُسخر توست، تا تو با تمام وجود غریو برکشی؛ أنا […]

دل نوشـتـه, منتخـب

آیینه

دلم را شکاند. با حرف نزدنش… با نگاه سردش بدون غرور گفتم: «دلم آیینه است. نشکنش.» خندید. نگاه کرد. گفتم: «دلم آیینه است. بشکند هزار تکه می شود و انعکاس رفتارت هزار برابر. آن وقت بر من خرده مگیر.» باز همان لبخند سرد در بین تقلاهایم خدا در یادم آمد. اگر آیینه ی شکسته ی […]

دل نوشـتـه, منتخـب

شُما!

می گویم شما، می نویسم شما…  به چشمِ دلم اشک می نشیند. اشکِ امنیت، اشکِ مهربانی، اشکِ شوقِ زیر سایه تان قد کشیدن و اشکِ فراق…  در خیالم در چند قدمی توسَم… نه، فلکه ی آب… گنبد طلایی را میبینم… مسجد گوهرشاد…ایوان مقصوره…شما آنجایی؟ برای صله ی رحم عازم حرم شده اید؟ کودکی هشت ساله […]

دل نوشـتـه, منتخـب

عجب خیال خوشگلی

می خوانم  «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ»  چه لذتی بالاتر از این که کِلکِ ذهنت را سوار کَلک خیالت کنی تا روی دریای کلمات شناور باشد و گاه واژه ای را بگیرد و گوشه ی کَلک بگذارد. و تو سر می چرخانی  دنیای زیبایی از کلمات کنار هم می بینی و هی می خوانی اش و […]

دل نوشـتـه, منتخـب

رسانه مار دوش!

قصه ی شـاه ماردوش را توضیح می دهد. نمادهایش را. بعد می گوید: حاکم ظالم، خِرد را می سوزاند. از بین می برد. به اکنون می اندیشم. به شـاه یا شـاهان ماردوشی که خِرد کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال را می سوزاند. به معنی حاکم رجوع می کنم؛ «چیره، مسلط، غالب» رسـانه اژدهایی […]

دل نوشـتـه, منتخـب

باد بازیگوش

در باز بود و باد بازیگوش می آمد توی خانه و می رفت. برگ های درخت توی باغچه را تکان می داد و شاخه ی گل را به این طرف و آن طرف می کشید. کف حیاط پر شد از شکوفه. شکوفه ها را پخش کرد توی هوا و بعد هم زد زیرش. از بس […]

دل نوشـتـه, منتخـب

قصّه ی اماما!

_بازم قصّه ی اماما…باشه؟ _باشه. _هنوز قصّه ی امام علی تموم نشده؟ چقدر داستان داره. _خب بعضیا زندگیشون پر از برکته. _یعنی چی؟ _از بس بزرگن و کارای خوب می کنن… هر روزِ زندگیشون یه قصه داره… اما از امروز در مورد امام حسن می گم. _امام حسن کی بود… اسمش از کجا اومد؟مثل امام […]

پیمایش به بالا