دل نوشـتـه

دل نوشـتـه

حقیقت

این روزها این دعا ذکرم شده است؛  گاه در قنوت نماز، بعد از سلام نماز، وقت جارو کردن خانه، کنار گاز و قابلمه ی غذا؛ کفگیر به دست، هنگام شستن ظرف ها، وقت رد شدن از خیابان، قبل از خواب…   چقدر بدان محتاجم در ته این چاه ظلمت! خدا می داند.   «اللهم‌ ارنی‌ الاشیاء کما […]

دل نوشـتـه

درازنای شب

آقــای من! رویم سیــاه باد! من… در یلدایِ نبودنتان، تنها و تنها به تماشای جهانی که از درد زایشِ نور به خود می پیچد، نشسته ام.

دل نوشـتـه

نه مذکر، نه مؤنث

می گویند روح نه مذکر است و نه مؤنث. امّـا این روح چه ویژگی داشته است که پذیرای چنین جسمی شده است و فیض وجود را بر چنین جسمی تابانده است؟ می دانسته چنین جسمی او را به کمـالِ آدمیت می رساند؟ اگر دنیـا جایی است برای رشـدِ روح؛ استفاده از قابلیت ها و محدودیت […]

دل نوشـتـه

امین

خاطره ی امروزِ مدرسه اش را با کلمات مختص به خودش برایم ترسیم می کند. اتفاقی بر اساس صداقتش. «چون راست می گی، صدات می کنم «ستوده شده ی راست گو!»» می خندد.پشت سیستم می نشیند. سرگرم مطالعه ی درس ها می شود. «اصلاً هر موقع به یه اسم صدات می کنم… الان ستوده شده […]

دل نوشـتـه

پس تو کجا بودی؟

«وَ اَللَّهِ إِنِّی أُحِبُّکَ!» «مَا أَنْتِ کَمَا قُلْتِ.» چگونه اثبـات کنم محبّتم را؟ چگونه بیان کنم ناتوانی ام را؟ اگر بر بینی ام ضربت بزنی…اگر تمام دنیا را بر سرم بریزی… تــمام دلواپسی ام بود… امامِ من، آن شبِ گور که از همه بریدم… او از شما گفت، از این که گفته اید نومیدی اگر […]

دل نوشـتـه

پیچک صبر

آفتاب بعد از ظهر جمعه، شسته شده زیر باران دیروز و امروزِ اصفهان، با خیالی آسوده پاهایش را دراز کرده و هال را تا نیمه از آن خود کرده است.  و فکر زنی، تمام خیال مرا از آنِ خود کرده است.  آن روز که روبه رویم نشست. اولین بار بود که می دیدمش. دست بر […]

دل نوشـتـه

نقابِ دنیـا!

گفتم. از همه چیز، از همه جا، از تمام احساسم، از تمام افکارم، از زوایایِ پیدا و پنهان قلبم. محبوس شدم در دنیایِ سکوتی که دیوارهایش از جنس نگاه بود. اشک را نهیب زدم… اکنون وقتش نیست! باز هم نگـاه بود و نگـاه. نقابِـ لبخند و روی چرخاندن به لیوان آب. «حالا که دنیامون اونی […]

دل نوشـتـه

این خانه باید باب میلش باشد.

تصور می کنم ایشان را در خیالم. مثلاً اینجا روی مبل نشسته است و نگاهم می کند. سر به زیر می اندازم و بی صدا می خوانم: «یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَهٍ مُزْجَاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ»  باید خانه ام ساده باشد. تمیز می کنم خانه را؛ […]

دل نوشـتـه

باورم نیست!

در میان این همه قیل و قال و بد عهدی ایام به مقدار محتملی دل خوشم و چنگ به «یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ» زده ام. می گویند در عجبیم از صبر خدا و من محکوم شده ام به سکوتی که تسلای دلم شده است. گاه امید […]

دل نوشـتـه

الماس

اعتراف می کنم. به تمام گناهانم و قلبی که نقطه نقطه سیاه شد و زغال شد! اما تکه زغال المـاســ می شود گاهی گر تو بخواهی.     امام صادق علیه السّلام فرمودند: زمانی که انسان گناهی را مرتکب شود نقطه ای سیاه در قلب و روح او ایجاد می شود، اگر توبه کند پاک […]

پیمایش به بالا