دل نوشـتـه

داسـتانی, دل نوشـتـه

زود برگرد!

طِرِماحِ شاعر! نامه‌ی امام علی علیه‌السلام را به معاویه می‌رساند. به عشقِ اهل بیت، شعرها می‌سراید. همراه امام حسین علیه‌السلام می‌شود. از بیراهه، شناسایِ راه کوفه می‌شود. :«برای اهلم آذوقه می‌برم و به شما می پیوندم.» :«زود برگرد!» برگشت. عصر بود. تن‌ها زیر سم اسبان. خیمه ها سوخته. گوش دخترکان زخمی. زنان در راه شام […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

لا أدری

به تزویر و به تطمیعِ ابن‌زیاد راهی کربلا شدند؛ برای رویارویی با حسین علیه‌السلام. آنان که با دیدن امام دلشان می‌لرزید، با ترفند ابن‌زیاد در کوفه ساکت و منفعل ماندند. عمرو بن حجاج زبیدی برای امام نامه نوشته بود، که بیایَد، نوشته‌بود که با امام بیعت می‌کند. لیک فرمانده‌ی لشکر عمر بن سعد می‌شود، که آب […]

دل نوشـتـه

شبث یعنی عنکبوت!

به دنیا چسبیده‌بود و چونان عنکبوت می‌خواست دور تا دور دنیا را تار بتند. می‌خواست دنیا را از آنِ خود کند. لیک نمی‌دانست خانه‌اش سست‌است و به کوچک‌ترین فتنه‌ای برباد می‌رود.   به خیال دستیابی دنیا؛ آخرین دعوتنامه‌ی کوفیان به امام را امضا کرد. از اولین بیعت کنندگان با ابن زیاد شد. این صدای سخنِ […]

دل نوشـتـه

لالایی

نشسته گوشه‌ی سنگ سیاه سرد. پته‌ی چادرش را توی دلش جمع کرده‌است. کتابچه را روبه رویش باز کرده‌است. دست بر روی سنگ می‌کشد. غبار از چهره‌ی عکس  حک شده بر روی سنگ می‌گیرد. آهنگ صدایش در گوشم … چونان لالایی‌هایش، آن وقت که پسرک را روی پاها می‌خوابانْد. صدایش امّـا، جان‌‌دار بود. چشمانش برق می‌زد. […]

دل نوشـتـه

نماز توبه

به کَلیمت، به آن که برای خودت ساخته‌ای گفتی به مفتون زده و دلباخته‌ی دنیا نگاه نکند. و منِ مجذوب دنیـا! ماه‌ حج نزدیک است. باید مُحرِم شوم! در آینه، خویش را به نظـاره ننشینم. نبینم این منِ مفتون زده را! و همه تو شوم. آینه و تجلّی‌گر تو از لذّات چشم بپوشم، جز برای […]

دل نوشـتـه

حرمت

برای خودم می نویسم؛ چرا که دیگر این حرف ها در هیچ جا جایی ندارد. هیچ جا… دلم به درد می آید؛ وقتی به بهانه ی روز دختر، حق و باطل را با هم آمیخته می بینم. شعر خوانی های زنانه و بیان زیبایی های ظاهری دختر… می گویند حجاب خوانندگان کامل است! می گویند […]

دل نوشـتـه, منتخـب, نویسندگی

پاداش

صدای نفس‌های شمرده، خیالم را راحت‌کرد که خوابش عمیق شده‌است. کسی می‌دید، این‌طور گوشه‌ی هال خوابش برده، می‌گفت خواب چه وقته؟ دم غروب که خواب بده. این را بارها از خودش شنیده‌بودم. اما برای من که می‌دانستم از صبح چقدر کار کرده و خسته‌شده، شادی به همراه داشت. دلم می‌خواست وقتی از خواب بلند می‌شود، […]

دل نوشـتـه, منتخـب

پس از مرگ

نیمه‌شب است و ساعت دیواری، روی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه توقف کرده‌است. و من می‌اندیشم؛ به لحظه‌ای که زمان برای من تمام می‌شود. باید تنها برای او و در راه او ، دل متأثر گردد. خدا از همه‌کس، بر همه‌کس مهربان‌تر و داناتر است. و من فقط باید انجام دهم، آنچه که […]

دل نوشـتـه, منتخـب

اسراف

 باید ثمر دهم. با این همه اسراف، چگونه؟ باید شاخه‌های اضافی را هرس کنم.  این همه شاخ و برگِ بی‌سود،  تمام توانم را می‌گیرد. ابتدایش زیبا می‌نماید؛ لیک ریشه‌ها ضعیف می‌شود. شاخه‌ها می‌خشکد.  برگ‌ها زرد می‌شود و می‌ریزد.  تنه‌ی کهنه و خشکیده… فقط سوختی است برای در راه ماندگان. یا الهی! تقلایم را کم کن، […]

دل نوشـتـه

بدون نام

شبِ پیش بود. همه‌جا تاریک بود، به جز دیوار بلند روبه‌روی پنجره‌ که میمهانِ نورِ خانه‌ی بالایی شده‌بود. ناگاه به یاد آوردم او را، آن روز را، ساکت و کنجکاو، همه جا را نگاه می‌کردم. او هم لبخند به لب، دست پسرکی در دست، مرا. در خاطرم نیست، چه شد که شماره‌‌ی تلفنم را به […]

پیمایش به بالا