دل نوشـتـه

دل نوشـتـه, نویسندگی

طاق

ماییم طرید و شَرید؛ لیک بی خبر از حــال خویش!  دار غَرور ما را فریفته است؛  وگرنه یتیم آل محمد، از این مِحنت، قامتش گوی شده بود، نه اینکه سرگرم مَرَح و مَستی و مُستی.   طریدِ بی شاخ و برگ، بایست قامتش به گرانیِ بار اَمـانت، محـراب شود؛ از برای وصل به آسمان و […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

قصیده محدود

آبی آسمان، گواهی می‌داد که روز است. صبح بود یا چاشت، ظهر بود یا دم غروب؟ حیران بودم. گویی آسمان، زمینِ صحن را به آغوش کشیده‌بود. ایستاده بر زمین، در دل آسمان، درست روبه‌رویِ گنبد بودم. گنبد طلایی رنگ، چونان خورشید، خط افق را پوشانده‌بود. حد جاری شد. تازیانه بر هوا قد می‌کشید و بر […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

قلب سلیم

دعا را از حفظ می‌خوانم. یاد او می‌افتم. روی دوپا، کنارم نشست. دست چروکیده و پیرش را، روی سنگ گذاشت: «داییِ من بود.» به اسم حک شده روی سنگ سیمانی، برای بار چندم نظر انداختم؛ قنبر گفت: «بوجار بود.» نگاهم کرد: «می‌دونی بوجار یعنی چی؟» نگاهم را دزدیدم: «نه.» «گندما رو باد می‌داد. کاه رو […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

لوبیای سحرآمیز!

با این که برگشت به گذشته، مزه‌ی ذهنم را تلخ می‌کرد، نوشتم؛ ظاهر سایت، پس از چند سال، عوض شده بود. متن «درباره‌ی ما» را خواندم. آن زمان، متن مورد علاقه‌ام بود؛ اما حالا به دنبال آن شور قدیمشان می‌گشتم. متن کمی دستکاری شده بود. گویی آن چند جوان ابتدای دهه‌ی نود، یک پینچ از […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

سازنده لبخند!

داغِ مـادر ولی پدر را کشـت همه مویش سپید شد پدرم مسجـد کوفـه تیغ خورد اما در مدینـه شـهید شـد پدرم پدرم خاطرات تلخی داشت قصّـه ی آتش و در و دیوار قصّـه ی کوچه بنی هاشـم قصّـه ی تلخ سینه و مسمار شما مرا پدر باشید؟! من که… من که شباهتی به مـادر ندارم! […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

عشق به خداوند

به کمک قرص و پارچه نم‌دار، تب فروکش کرد و دردِ سر بی‌جان شد و دیدگان باز. وضو گرفتم و دو دست‌ به بستن قامت، کنار گوش‌ها آرام گرفتند. زندگی پهلویم ایستاد: «نمازمو نخوندم که با تو بخونم عمه.» بی‌اراده در دل زمزمه کردم: «یَا عِمادَ مَنْ لَاعِمادَ لَهُ، وَیَا ذُخْرَ مَنْ لَاذُخْرَ لَهُ، وَیَا […]

دل نوشـتـه

خسته

کلام علی علیه السلام، بار قضاوت را از دوش عمربن خطاب برداشت. رو به او کرد: «لا ابقانی الله بعدک یا علی!» تاریکی شب بود. صحرای کربلا. امام حسین یک شب از دشمن مهلت گرفت. راه بیابان را نشان داد: «برگردید. هر کس با من بماند، فردا شهید خواهد شد.» یاران یک صدا شدند: «لا […]

دل نوشـتـه

ایثار

و گفت: «محبّت ایثـار است برایِ محـبوب.» و «هَلِ الدّینُ إلَّا الحُبُّ؟» ایثـارِ من برای محبوب؟؟؟ آهای خودم! به احترامت می ایستم و کلاه از سَـر برمی دارم. به راستی برای محبوبــ چه کردی؟ گوشه گوشه ی زندگی ات را بنگر! کجاست پرونده ی ایثارهایَت؟؟ یا حسین بن علی علیک منّی سلام خذْ بیدی! ای […]

دل نوشـتـه

رقص

مسیر همیشگی‌ام شده‌است. دستِ  زندگی در دستم. سنگ ریزه را با نوک پایش  به چند قدم جلوتر پرت می‌کند. با انگشت به گربه‌ی روی دیوار اشاره می‌کند: وای چقده پشمالوئه! آهنگِ داد و فریاد، قلبم را به رقص در می‌آورد. زندگی ساکت می‌شود. با چشمانِ تسلیم کننده‌اش نگاهم می‌کند. نگاهم را به در خانه می‌اندازم. […]

دل نوشـتـه

مهلت بده!

تسبیحش را از  جیب در می‌آورم. دانه دانه، مهره‌هایش را زیر انگشتان لمس می‌کنم. تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده! سر تکان می‌دهم؛ نه! هیچ‌گاه تشنه‌ی آبی نخواهم بود که لبـان اربابم را تَر نکرد. نامش در شبستان می‌چرخد و از دریچه‌ی قلبم وارد می‌شود. دل سیاهم به تپش می‌افتد. حسین علیه‌السلام! الله! دل […]

پیمایش به بالا