کدام راز؟
دهن دره ای می روم. چـادر نماز را روی سرم می اندازم. سجاده را باز می کنم. دلم هُری میریزد. مُهرِ کربلا…دو نیم شده است. مُهر کوچک تر جایش را پر می کند. قامت می بندم. دست ها را سه بار تا گوش بالا می برم. دست دراز می کنم و مُهر شکسته را بر […]
دهن دره ای می روم. چـادر نماز را روی سرم می اندازم. سجاده را باز می کنم. دلم هُری میریزد. مُهرِ کربلا…دو نیم شده است. مُهر کوچک تر جایش را پر می کند. قامت می بندم. دست ها را سه بار تا گوش بالا می برم. دست دراز می کنم و مُهر شکسته را بر […]
یا صباحاه! مطالعه با خواندن متفاوت است. همان طور که در لفظ، در عمل نیز هم. کلمه ی موج سواری حتماً به گوش مبارکت خورده است. آن کسی که خیرَت را نمی خواهد موج سواری می کند، روی نقاط مثبتت… کتاب بخوان آن هم تا می توانی …. این مصداقِ موجـ سواری است. باید مطالعه […]
دلم از حرف ها و نگاهی پر است. پر از خشم و ناراحتی. تصمیم دارم که حرف ها را در گورستان دلم خاک کنم، که مبادا کسی جنازه اش را ببیند و پا پیچ شود که این کجا بود؟چه شد که این طور شد؟ آن وقت … من گوشت مرده را بخورم. او را که […]
سرگرمم به غم ها و علقه هایم. اما مگر من باید همین باشم؟! چقدر بی آبرویی کرده ام؟ خدا می داند. کار برای رضای خدا… حتّی نفَس کشیدن… همین قدر مطیع و رام… چه راحت می پذیرم که إنّی أمته؛ آن دَم که دَمی برایم نمانده است. باید خود را هرس کنم. همه ی این […]
جاهلیت اُولی فصاحت و بلاغت … شعرها می سُراییدند و بر خود می بالیدند. جاهلیت اُخری گشاده سخن بودن از نان شب واجب تر است. می نویسم. مَست می شوم. هر کلمه مینایی است لبالب از مُل. می نویسم… می خوانم …. مدهوش می شوم. حتّی اگر از یـار دلنواز بنویسم، مستِ تَرقیم بوده ام؛ […]
بار سنگین بود. تمام تلاشش این بود که از دستش رها نشود. کمرش را صاف کرد. غرور جوانی اش انگاری داشت زیر نگاه ها له می شد. اما دست از تلاش برنداشت. دندان ها را به هم فشار داد و انگشت ها را به هم چسباند. بار توی بغلش محکم شد تا آخرِ مسیر، تا […]
شب جمعه شد و داغ دل تازه. روی زخم، نمک می پاشند. می گویند جایت خالی است. دلتنگی چنگ انداخته به گلویم، فشار می دهد و قلبم را مچاله می کند. نامت را صدا می زنم، طعم خون در حنجره ام می نشیند. ببین بی تو نمی توانم… چرا نمی آیی؟
مدرسه ی خوبی بود. یکی از سال ها توی نمایشگاه کتابش، وصیّت نامه ی آماده ای دیدم. خریدمش. هر شش ماه نوشته های مدادی اش را به روز می کنم. راستی تا روزها کوتاه است،قضای روزه ها یادمان نرود. برای نماز هم برگه ای درست کردم. حساب همه اش را دارم. نماز هایی که از […]
زخمی بود آماس بسته. پوشاندمش. کسی ندید. هیچ کس. دیگر خودم هم نمی دیدمش. یک روز سر باز کرد. زیرش فاسد شده بود و من نفهمیده بودم. بوی گندش همه جا را گرفت. درمانش، قطع عضو است. تصمیم دارم قلبم را درسته از جا بکنم. از قلب متنفرَم. همان که بینمان جدایی انداخت.
شوری شیرین به تلخیِ تمام دنیایِ دَنی در من به جوشش افتاده است. اسیرم. بنده ام. راهی است که شروع شده و باید به پایانش بَرَم. گاه و بیگاه، سر از بیراهه در می آورم. این قوای نفسانی… این روحِ جاوادنگی طلبْ کُن… این یخِ زمانِ در حال ذوب شدن… معنیِ اصرار بر خندیدن های […]