آمد!
دستم را از دستش رها می کند. دست می برد زیر لباس. با نخ قرمز سمت چپش یک دست کشیده شده است. نگاهم می کند: قشنگه؟ دست می کشم روی لباس. نرم است. زل زل نگاهش می کنم و سر تکان می دهم: آره می خندد:«اسم امام حسین هم روش نیست که بهش بی احترامی […]
دستم را از دستش رها می کند. دست می برد زیر لباس. با نخ قرمز سمت چپش یک دست کشیده شده است. نگاهم می کند: قشنگه؟ دست می کشم روی لباس. نرم است. زل زل نگاهش می کنم و سر تکان می دهم: آره می خندد:«اسم امام حسین هم روش نیست که بهش بی احترامی […]
می ایستم، درست در چهارچوب درِ آشپزخانه.خمیازه ای می کشم و چشمم را می خارانم.نور خورشید از روزنه ی سقف سرش را کرده تو و بر و بر مادرم را نگاه می کند.مادرم بی توجه سیب زمینی خلالی را می ریزد توی ماهیتابه.صدای جیلیز و ویلیز روغن می رود توی هوا.مادربزرگ کنار دبه ی روغن […]
روی شکم دراز کشیده ام. پاهایم را تکان تکان می دهم. نقاشیِ یک درخت با یک کلبه. با آب رنگ، رنگش می کنم. تمام فکر و حواسم پیش خانوم معلّم است. انگار روبه رویم نشسته است و موهایم را نـاز می کند:«وای! چه خوشگل کشیدی!» بـاید هر چه زودتر نقاشی را نشانش دهم. می دانـم […]
دست در دستش به سمت مسجد قدم ها را دوتا یکی کرد تا با او هم قدم شود. مردی چوبِ پر به دست به سمت در هدایتشان کرد. پَرید. سر انگشتانِ کوچکش به پرهای چوب رسید. مردِ مهربان لبخند زد و او سر به زیر انداخت. نماز تمام شد. زن کتابچه را باز کرد:«اگه خوابت […]
جانش در خطر بود. جوان پرسید: با این کارِ من، جانِ شما در امان می ماند؟ با جواب دلش آرام شد و تصویرش شد لبخندِ روی لب جوان و سجده ی شکر. جوان شب را به دلخوشیِ سلامت او، تنها در خانه اش… زیر پارچه ی سبز رنگش سَر کرد. درست مثل شب های پر […]