نویسندگی

دل نوشـتـه

صَفْح

آفتاب در این سرمای پاییزی، از شیشه‌ی در، پته‌ی چارقدش را پهن‌ کرده‌است روی فرش اتاق. گویی سیاهیِ قلبم، پا به فرار می‌گذارد و یخ‌های وجودم ذوب می‌شود. انگار این نور و گرما، تلألویی از مهربانیِ مادرانه‌‌ی خداست. دلم می‌خواهد سبکبال، همراهِ ذرات بی‌وزن  نور، از خودبی‌خود شوم و از روزنه‌های لابلای در و پنجره […]

دل نوشـتـه

شـجَره

برگ‌های درختِ توی باغچه، زرد شده‌است. گاه یکی از برگ‌ها، بی‌هیچ بهانه‌ای، از شاخه جدا می‌شود و رقصان پای درخت می‌افتد. این روزها، شاخه‌ی شجره‌ی طیبه، نحیف‌تر و رنجورتر شده‌است. میوه‌هایش غمگین‌ و دیده‌هاشان پر آب است. این روزها اهلِ‌بیت حضرت علی علیه‌السلام، همه دل تنگند. چند ماهی‌است که کَسانِ خانه ماتم زده‌اند. گویی می‌خواهد […]

دل نوشـتـه

حرکت

راننده خانم است. نگاهم از روی عکسِ چسبانده‌شده بر روی شیشه‌ی جلو، به دستانش کشیده‌می‌شود. خشک و خشن است؛ حتماً چون من، زیاد ظرف برای شستن دارد. به عکس جوان نگاه می‌کنم. مرحوم… فامیلی‌اش با فامیلی راننده، یکی نیست؛ پس برادرش نیست. ماشین چندمتر جلوتر، وسط خیابان، خاموش می‌شود. بی‌تفاوت استارت می‌زند و گاز می‌دهد. […]

ادراکـات

عزّت کاذب

گاهی کسی به دروغ، به توّهم، عزیز است. گاهی خود را، دیگری را، عزیز می دانی؛ امــّا دروغی بیش نیست. دروغی که خودت به جانت رانده ای یا دیگـــری. عرب عزیز را نفوذ ناپذیر می داند. اینکه باطل در او رخنه نمی کند؛ چون علم دارد. وقتی علم به حقیقت دارد؛ قادر است بر نپذیرفتن […]

دل نوشـتـه

جنگ

نگاهش نگران است: «عمه گوشی تو بردارم؟» «بردار!» «عمه! اون برنامه ات که کره ی زمین توش بود کجاست؟» در قابلمه را می گذارم: «بگرد، پیداش می کنی.» تلویزیون روشن است. کنارش می نشینم. گوشی را جلوی صورتم می گیرد: «عمه فلسطین کجاست؟ پرچمش تو کتابمون بود. پیداش نمی کنم.» با انگشت کره ی زمین […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

مسجد سهله

یک دقیقه زمان خواندن مشهد الرضــا علیه السلام مسجد گوهرشــاد                                     بانویی عالمه و زیبـا که از همه‌ی تاریخ دل بُرد. جـای جـای مسجد چشم می‌گردانم. مسجد در حـال سـاخته شدن است. خـدا به باد می‌گوید: پوشیه‌اش را کنار […]

دل نوشـتـه

نعلمُ

رفت. در میان چند ده آدم، ما چهار نفر بودیم که «لانعلم منه الا خیرا» را به گونه ای دیگر می دیدیم. خودش، فرزندش، و ما دو نفرِ ایستاده روی پا، چند متر عقب تر از گودال حفر شده، بدون زمزمه ی این جمله. در دنیای سکوتی که میـان هیاهوی دیگران گم شده بود. او […]

داسـتانی

ماشین خـاطرات

کنـار بخـاری ایستاد. قطره های آب، از سرانگشتانش جدا شد. صدای جلز و ولز قطره ها بلند شد: «کارگر گرفتن که خونه رو فردا خراب کنن. صبحش هم قراره یه ماشین ببرن و هر چیزی باقی مونده، بریزن توش و ببرن.» زن از بین کارتون های بسته بندی شده رد شد. سینی چای را گذاشت […]

داسـتانی

شاهزاده

نامش فضه شد. رسول الله او را به این نام خواند. همراه رسول خدا شد. در که باز شد، طلا در آستانه ی در ایستاده، بر چهره ی پدر لبخند زد. عطای شاهزادگی هند را به لقایش بخشید. می بالید بر کنیزی دختر رسول خدا. صدایِ طلایش بود: فضه مرا دریاب! در آتش این غم، […]

دل نوشـتـه

آرامستان

 باغ رضوانِ اصفهان و انبوهِ آدم ها. به امید یافتن مزارِ تازه، همه جا پرسه می زنیم. آهنگِ زیارت عاشورا.   نوحـه.  گریه ی سوزناک یک زن. گورهای خالی و آماده! بوی مرگ توی شامه ام می پیچد. صـدایِ زندگی! به سمتش سر می چـرخانم… پسرکی نوپا با کفش های صـدا دار.

پیمایش به بالا