ظهور
می گویند اگر در حال انتظار بمیری چیزی از دست نداده ای. گویی در هنگام حکومتِ امامت جان داده ای. اما… من که حق و باطل را گم کرده ام چه کنم؟ چشم، برای دیدن، نور می خواهد. گاه در تاریکی، گاه در گرگ و میشیِ هوا و من متحیر اطرافم را می جویم. نمی […]
می گویند اگر در حال انتظار بمیری چیزی از دست نداده ای. گویی در هنگام حکومتِ امامت جان داده ای. اما… من که حق و باطل را گم کرده ام چه کنم؟ چشم، برای دیدن، نور می خواهد. گاه در تاریکی، گاه در گرگ و میشیِ هوا و من متحیر اطرافم را می جویم. نمی […]
شبِ امتحان که می شد، کتاب دویست صفحه ای را قورت می دادم و صبح بنابر سوالات قی می کردم روی برگه. بعد از مدّتی هر چه می کردم چیزی از کتاب در ذهن مبارکم نمانده بود. درست مثل غذایی که یکباره با آن معده پر می شود و چون خارج از ظرفیت معده است […]
سلام نماز را به وداعش خواندم. تک ستاره ای در دل آسمان درخشید. تسبیح به دست، سرْ کنار جانماز گذاشتم. نگاهم به مهر کربلا بود و شیشه ی کوچک عطر سیب! خواب سرزده، دستِ روحم را گرفت و با خود برد. کلنگ بر زمین می خورد تا گورم گود شود. کلنگ بعدی… از خواب پریدم. […]
می گویم: اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم هر روز و شُـما می گویی: اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم هر روز و هر شب شُـما درخواست می کنی هِدایتـْ را و من هم! سمیعِ بصـیر می شنود و می بیند؛ تمایزِ طلبِ من و طلبِ شُـما را! کجـایِ مسیر بودن من و کجـایِ مسیر بودنِ شُـما را! صراط مستقیم، شُـما […]
دست در دستش به سمت مسجد قدم ها را دوتا یکی کرد تا با او هم قدم شود. مردی چوبِ پر به دست به سمت در هدایتشان کرد. پَرید. سر انگشتانِ کوچکش به پرهای چوب رسید. مردِ مهربان لبخند زد و او سر به زیر انداخت. نماز تمام شد. زن کتابچه را باز کرد:«اگه خوابت […]
توی اتاق نشسته بودم. صدای روضه می آمد و گاه صدای گریه. صدای گریه… «گفتند به خیمه ها حمله کنید و امام مهربان در گودال قتلگاه … با گوشه ی چشم به خیمه ها نگریست…» در چهارچوب در ایستادم. زیر گونه هایش خون نشسته بود؛ مانند چشم هایش. «حالت خوب نیست؟» سر تکان داد:«نه!» «حس […]
تلاش ها و تقلاهایم گویی ساق بر ساق مالیدن بود، برای خوش نامی… ثمره اش خروج گوهر انسانیت از روح… با فریاد زدن به زبان بی زبانی که: «من هستم، مرا ببینید!» او دید، هر دم… هر آن… خلوتِ بی پروایم را، جلوتِ ترسانم از خَلق را… چونان که در جوفِ شعارِ «نظر هیچ کس […]
جانش در خطر بود. جوان پرسید: با این کارِ من، جانِ شما در امان می ماند؟ با جواب دلش آرام شد و تصویرش شد لبخندِ روی لب جوان و سجده ی شکر. جوان شب را به دلخوشیِ سلامت او، تنها در خانه اش… زیر پارچه ی سبز رنگش سَر کرد. درست مثل شب های پر […]
همه جا چشم گرداندم، بهتر از تو نیافتم. کسی که من را بفهمد. بخواند. به بهترین ها رهنمون می کند. می گویی دروغ نگویم. می گویی حق کسی را نخورم. می گویی مدارا کن. می گویی احترام نگه دار. می گویی زیبا سخن بگو. می گویی فقیران را از یاد نبر. می گویی عزتت را […]
دیدنِ رویِ تو را دیده ی جـانْ بین باید وین کجـا مرتبه ی چشم جهان بینِ من است هنگـامه ی بانگِ نمازِ صبح! هنگـامه ی فرشتگانِ شب و روز! هنگـامه ی گریه ی او بر جـدّش! و من نَـه او را می بینم و نَـه می شنوم. در گوشم نجـوا می شود و وحشت بر […]