نویسندگی

دل نوشـتـه

نت های موسیقی

می گویند موسیقی بر روح و روان آدمی کارگر است. آرامشی که نتیجه ی نَواهای موسیقی است. الفبای  موسیقیِ تسبیح؛  تلاقی دانه دانه ی تسبیح به هم، پشت بندِ هر یاد خدا! تلاقی تسبیحِ در دست با دیواره ی قابلمه؛ به جرم آبکش کردن پلو! تلاقی تسبیحِ در دست با درِ کابینت؛ به جرم برداشتن بشقاب […]

دل نوشـتـه

لا دینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَه.

خوشحالم. نه از عمق دل! مثل پیری که یکی از مسئولیت هاش را انجام داده و تصمیم دارد یک شب به هیچ چیز فکر نکند. آن چه که پذیرفته بودم، رو به اتمام است. قریب به سه سال… کار سنگین بود و زمان بر و با این حالِ بی حالِ من که… گفته بودم که […]

دل نوشـتـه

خواب زمستانی

این روزْ پنجشنبه و فردا روز…  در دلم ولوله برپاست. شامه ام را بوی مرگ پر کرده است. چشم بر هم زدنی جمعه دست در دست جمعه شد. زمان هم خسته شده از بی صاحبی. از سر و تهش می زند تا برسد به روزنه ی امید. اما… در این ظل گرما…  جمعه به خواب […]

دل نوشـتـه

سنگ روزگار

روزها چون باد در گذر است. صبحِ روزِ شنبه با شبِ پرهیاهوی ِ خاموش جمعه به سر می آید. گویی کار نا تمامی دارم. تسبیحش را بر می دارم و دور تا دور خانه راه می روم. اگر زندگی بیدار بود، با من هم قدم می شد و سوال هایش را از سر می گرفت. […]

داسـتانی, منتخـب

پسرِ ساقیِ کوثر

بر بالای بام رفت. تشنگی سوی چشمانش را کم کرده بود. به جمعیت نگاه کرد: «علی (علیه السلام) در بین شما نیست؟» «نه!» «کسی نیست که به ما آب برساند؟» خبر به گوش علی بن ابی طالب علیه السلام رسید. همراه حسنین علیهما السلام و جوانان بنی هاشم، مشکِ لبریز از آب در دست، به […]

داسـتانی, منتخـب

بگریز!

  درِ خیمه را کنار زد. عبیدالله دستْ حایل چشمانش کرد. چراغ هدایت، صراط را به او نمایاند. گذشته ای پر از قصور و مرگی چنین هایل! « نفْسِ من به مرگ راضی نیست.» اسبش را پیشکش کرد. خورشید روی گرداند؛ اما دمادم از پرتو نورش طریق تابان بود: «ما را نه به تو نیازی […]

دل نوشـتـه

ظهر عاشورا!

  مثل پارسال، مثل هر سال! سجاده اش پهن است و چادر گل گلیِ نمازش به سر. تسبیح در دست راست و زیارتنامه در دست چپ. یک دانه را می اندازد روی سر بقیه ی دانه ها. لبانش می جنبد. دور تا دور سجاده را طواف می کند. گاه کنار پنجره می ایستد و به […]

دل نوشـتـه

نفرین!

نامه ای برای اسقف نجران، تنها منطقه ی مسیحی نشین حجاز فرستاد. ابوحارثه نامه را خواند. آنان را به پرستش خدای یگانه یا پرداخت فدیه به حکومت اسلامی سفارش کرده بود. پس از خواندن نامه، شصت نفر از دانایان نجران، لباس فاخر بر تن، انگشتر طلا بر دست و صلیب بر گردن آویخته، رهسپار مدینه […]

دل نوشـتـه

آه، نگاهم مکن!

دیگر پای آمدن ندارم. پای روحم مدّتی است فلج شده است. ای علیِ رضا به حق! ای فرزند مولایِ جانم علی! فردا روزِ کامل شدن دین است و  من بیقرارتر از همیشه…. این شادی ها عاریه ای است. برای پنهان کردن‌ غمِ انتخابِ شورا است. دنیا تاریک است و هر روز تاریک تر. حق پنهان […]

دل نوشـتـه

عدالت

چند روزی است که به واژه ی عدالتـْ می اندیشم.  واژه ای که آثار خارجی اش برای برخی آن قدر تلخ و سوزاننده بود که غدیر را نادیده گرفتند. افکارم را واگویه می کنم: می گویند هر چیزی را در جای خود قرار دادن است. این هر شامل هر ماهیتی می شود؟ماهیتِ انسانی، حیوانی، نباتی، […]

پیمایش به بالا