نویسندگی

دل نوشـتـه

چشم ناگزیر

و گفت:«به باطل نگریستن، مَعْرِفَت از دل ببرد.» جز یادِ دوسْت هر چه کنی عمر ضایع است جز سرّ عشْق هر چه بگویی بطالت است إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ابرِ جَهالتـ مدرن، دیدِ چَشمانِ ناچارِ مرا بسته است. اِلحاحم را به کدام کرانه عرضه کنم، مولایِ […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

افسار

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت   اکنون  شبِ جمعه از نیمه گذشته و فردا روزِ یـار است.  این همه ملامتِ عقـل، نفْس را … خسـته و فِسـرده ام. بیـا آقایِ جـان و افسارِ این نفْسِ توسـن در دست گیر که کمندش راه نفَس بسته اسـت.

دل نوشـتـه, منتخـب

قصّه ی اماما!

_بازم قصّه ی اماما…باشه؟ _باشه. _هنوز قصّه ی امام علی تموم نشده؟ چقدر داستان داره. _خب بعضیا زندگیشون پر از برکته. _یعنی چی؟ _از بس بزرگن و کارای خوب می کنن… هر روزِ زندگیشون یه قصه داره… اما از امروز در مورد امام حسن می گم. _امام حسن کی بود… اسمش از کجا اومد؟مثل امام […]

دل نوشـتـه

هجوم تاریکی!

پاری وقت ها دلم برای خودم می سوزد. دلم می خواهد برایش بزنم زیرِ گریه. برای خودم بخوانم: دلم را برایت سرودم. اما دورم شلوغ است و باید بخندم. دلم می خواهد بعد از نماز، نشسته توی سجاده بخوانم: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز خسته، […]

دل نوشـتـه

جایگزین

به هر چه گمان می برم، چنگ می زنم. گمــانِ ایجاد آرامش! این تقلاها…کجا از پای می ایستد؟ آن جا که به او می رسم… یا آن جا که او خود، دستم را می گیرد… یا این آرامش، دست نیافتنی شده است و من در این تقلای هر لحظه ی بی ثمر، می سوزم و […]

دل نوشـتـه

تنهایی!

 از کودکی با تنهایی قد کشیدم. خاصیت روزگار بود. باید ساعاتی را در اتاق با عروسک کوچکم می گذراندم و چه قانع بودم. اگر کسی مرا به بازی دعوت می کرد یا هدیه ای می خرید، خوشحال می شدم و تمام آن را لطف او می دانستم. اکنون کوچک ترین عمل یا حرف، من را […]

داسـتانی, نویسندگی

آدامس فروش

خسته توی ایستگاه ایستادم. به ته خیابان نگاه کردم. به میله های جدول. به آن ها تکیه دادم. زیر لب گفتم: «با این کمر درد، چادرم خاکی بشه، مهم نیست.» اتوبوس، لاکپشتی را می مانست که به زور و التماس راه می رفت. ایستاد. در باز شد. صندلی ها پر بود. بین صندلی ها ایستادم. […]

دل نوشـتـه

ندامت

چند ماهی به اندازه ی ده ها سال گذشت. گویی از زمان تولد چنین بوده ام. لیک به چشم برهم زدنی گذشت! با لبانی بسته و نگاهی بی فروغ. با حوصله ای تنگ و روحی مرده. در حیرتم که چگونه تاب آورده ام! دوست دارم جسمم هم از کار بیفتد؛ اما باز به زیر لب، […]

داسـتانی, نویسندگی

تکرار تاریخ

پدر در بستر بیماری بود: «حبیب و برادرم را خبر کنید بیاید!» عایشه رفت و با پدرش برگشت.  روی از او برگرداند:«می گویم حبیب من را خبر کنید!» حفصه رفت و با پدرش برگشت.  روی از او برگرداند:«گفتم برادر و حبیبم را خبر کنید!» ام سلمه فریاد زد:«به خدا او علی علیه السلام را می […]

دل نوشـتـه

گوشی رو بده دست امام رضا

مدتی است که برنامه های به ظاهر مذهبیِ تلویزیون به این جهالت دامن می زند و در این قاب مردانی از تبار روحانیون دیده می شوند.  کدام جهالت؟ این که گوشی را بدهد دست امامان مورد قبول شیعه و واسطه بشود برای رساندن پیام شیعیان به امامشان! تا همین حد تاسف برانگیز!  جهل را خدا […]

پیمایش به بالا