دل نوشـتـه

دل نوشـتـه, منتخـب, نویسندگی

جمعه

امروز باید برود سرکار… خب من هم به کارهای عقب مانده می رسم. می روم توی آشپزخانه. مادرم می گوید جمع و جور کردن ظرف ها و آشپزخانه مهم است. شستن ظرف ها دیگر کاری ندارد. فکری برای شام می کنم. دیر پز است و باید جا بیفتد. آماده می کنم و می گذارم روی […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

همان عزیزِ مهربانِ امین!

آن چه خالقم می خواهد که انجام دهم؛ مساوی است با انسانیت. مصداقش نبی خاتم است؛ همان عزیزِ مهربانِ امینِ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلَیکُم! اگر عاشق انسانیت شوم؛ از هیچ کدام از این اعمال دوری نخواهم کرد. ولع من برای به کاربستنِ تمامش، ناتمام است. بیزار خواهم شد اعمالی را که از من […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

زلفِ سیاهت!

جَعلَ الظُّلمَاتِ والنُّورَ ۖ سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح نورِ قرصِ قمرت، فلقِ سیاهی گیسوانت شد. اما من در خواب نوشین بامدادانم. من به گوشِ جانم یک طنین «أنا المهدی» بدهکارم! ثُمَّ الَّذِینَ کَفرُوا بِرَبِّهِمْ یَعدِلُونَ

دل نوشـتـه, نویسندگی

کودکی غمگین!

سه ساعتی است که شب از نیمه گذشته است. ناله می کند. با فاصله های یکسان. تُن صدای یکنواخت. سرِ ساعت. مثل دیشب، مثل پریشب، مثل هر شب… در را باز می کنم. تکیه می دهم به چهارچوب. باد پرده را به صورتم می کشد. گوش می دهم. قیافه اش توی خیالم صورت می گیرد. […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

هزار تکه

آن شب دنبال خدا می گشت. دل نازکَش را شکسته بودند. لبِ تاقچه نشست. پرده را کنار زد.  به آسمان خیره شد: امشب آسِمون قرمزه. می خوام ببینم میشه خدا رو دید. أنا عند المنکسره قلوبهم.  شاید آن شب، دل هزار تکه ی آن جوان حرَمش شد. و جوان قطره های خونِ دلش را در […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

عاشقانه های سفیدِسفید!

به او عادت کرده بودم. هر روز می آمد و می نشست سر دیوار. درست روبروی پنجره. یا بهتر بگویم درست روبروی  بالکن خانه ی همسایه. یعنی صبح که پیدایش می شد توی باغچه غذا و آبش را می خورد و می نشست سر دیوار. گاهی وقت ها هم پرواز می کرد و می رفت […]

دل نوشـتـه

سفیدِسفید

چند روزی است که مهمان حیاط خانه مان شده است. سفیدِسفید با یک حلقه دور پایش. معلوم است صاحبی دارد. وقتی راه می رود بال هایش را نمیه باز رها می کند. نوک بال هایش روی زمین کشیده می شود. می پرد توی باغچه. غذا می خورد و آب. نمی دانم کبوتر کیست. صبح می […]

دل نوشـتـه, نویسندگی

عراق، نجف

یا عالی بحّق علی… کیفی به همراه ندارم و نمی‌دانم چرا مانتوها نباید جیب داشته‌باشد. شماره‌ی کفش را، قرص، توی مشت نگه می‌دارم. توی صف بازرسی می‌ایستم. به میانه‌ی صف که می‌رسم زنی عرب زبان، از راه نرسیده، در ته خط، شروع می‌کند به گرفتن صلوات. از نبی خاتم شروع می‌کند: «صلّوا علی محمدٍ خاتم […]

پیمایش به بالا