دل نوشـتـه

دل نوشـتـه

لا دینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَه.

خوشحالم. نه از عمق دل! مثل پیری که یکی از مسئولیت هاش را انجام داده و تصمیم دارد یک شب به هیچ چیز فکر نکند. آن چه که پذیرفته بودم، رو به اتمام است. قریب به سه سال… کار سنگین بود و زمان بر و با این حالِ بی حالِ من که… گفته بودم که […]

دل نوشـتـه

خواب زمستانی

این روزْ پنجشنبه و فردا روز…  در دلم ولوله برپاست. شامه ام را بوی مرگ پر کرده است. چشم بر هم زدنی جمعه دست در دست جمعه شد. زمان هم خسته شده از بی صاحبی. از سر و تهش می زند تا برسد به روزنه ی امید. اما… در این ظل گرما…  جمعه به خواب […]

دل نوشـتـه

سنگ روزگار

روزها چون باد در گذر است. صبحِ روزِ شنبه با شبِ پرهیاهوی ِ خاموش جمعه به سر می آید. گویی کار نا تمامی دارم. تسبیحش را بر می دارم و دور تا دور خانه راه می روم. اگر زندگی بیدار بود، با من هم قدم می شد و سوال هایش را از سر می گرفت. […]

دل نوشـتـه

ظهر عاشورا!

  مثل پارسال، مثل هر سال! سجاده اش پهن است و چادر گل گلیِ نمازش به سر. تسبیح در دست راست و زیارتنامه در دست چپ. یک دانه را می اندازد روی سر بقیه ی دانه ها. لبانش می جنبد. دور تا دور سجاده را طواف می کند. گاه کنار پنجره می ایستد و به […]

دل نوشـتـه

نفرین!

نامه ای برای اسقف نجران، تنها منطقه ی مسیحی نشین حجاز فرستاد. ابوحارثه نامه را خواند. آنان را به پرستش خدای یگانه یا پرداخت فدیه به حکومت اسلامی سفارش کرده بود. پس از خواندن نامه، شصت نفر از دانایان نجران، لباس فاخر بر تن، انگشتر طلا بر دست و صلیب بر گردن آویخته، رهسپار مدینه […]

دل نوشـتـه

آه، نگاهم مکن!

دیگر پای آمدن ندارم. پای روحم مدّتی است فلج شده است. ای علیِ رضا به حق! ای فرزند مولایِ جانم علی! فردا روزِ کامل شدن دین است و  من بیقرارتر از همیشه…. این شادی ها عاریه ای است. برای پنهان کردن‌ غمِ انتخابِ شورا است. دنیا تاریک است و هر روز تاریک تر. حق پنهان […]

دل نوشـتـه

عدالت

چند روزی است که به واژه ی عدالتـْ می اندیشم.  واژه ای که آثار خارجی اش برای برخی آن قدر تلخ و سوزاننده بود که غدیر را نادیده گرفتند. افکارم را واگویه می کنم: می گویند هر چیزی را در جای خود قرار دادن است. این هر شامل هر ماهیتی می شود؟ماهیتِ انسانی، حیوانی، نباتی، […]

دل نوشـتـه

قربانی

مزرعِ  سـبز فلکـ دیدم و داسـ مَـه نو یادمـ از کشته خویش آمد و هنگامـِ درو نوْ ماهِ  ذی الحجه، زانوی غم به بغل گرفته است.  سال هاست این سفرْ، این سفرِ ناتمـام، سفر آخر است. همان سفری که از ابتدا به عمره قائم شد. قربـانی نکرد. صدای  جدّش در گوشش پیچید: «ای حسین! گویا به همین زودی […]

دل نوشـتـه

دختر آیینه مادر

عبدالله پسر برادرش، جعفرِ طیار بود. می شناختش.  عمو رشید شدنش را به چشم سر و دل دیده بود.  دختر عمو به عقد پسر عمو درآمد. جای مادر خالی بود.  ام البنین امـّا، قوّت قلبش بود و حسین علیه السلام، آرامِ جانش! در همین یازده سـال عمری که از خدا گرفته بود از دست دادن […]

دل نوشـتـه, منتخـب

اسمِ کوچک!

مرا به اسمِ کوچک می خوانَد، پیش روی او. بغضِ گلو سدِّ چشم هایم را کـنار می زند و نگاهم پشت دیوارِ شفاف اشک، تـار می شـود. صوتِ آرامَش، نجوای آرامش بخشش! لبخند به لب، از او می خواهد برایم دعـا کند. من همان وصله ی ناجورم؛ پس چرا گاه از جمعِ آن ها سر […]

پیمایش به بالا