حُبّاً عَمیقاً
شاید به اندازه ی «ستوده شده» در این دنیا نفَس کشیده بودم. دوازده، سیزده سال… سپیده دمِ بیست و یکم ماه مبارک، درباره ی شهید این سحر، فکر می کردم. این که مگر خدا او را خیلی دوست نداشت؛ چگونه اجازه داد که شمشیر بر فرقش بزنند!؟ چگونه راضی شد که دیگر در این دنیا […]
